تبليغاتX
پسرک چوپان

پسرک چوپان

قالَ هِیَ عَصَایَ أَتوَکَّوَا عَلیهَا وَ أَهُشُّ بِها عَلَی غَنَمِی وَلَی فِیها مَئارِبُ أُخرَی

قسم خوردن در اقوام لر

 

قسم، در میان لُرها از قداست خاصی برخوردار است و هیچکس بدون عذر حق این کار را ندارد. شخص فقط و فقط وقتی می تواند قسم بخورد که درمهلکه ای گیر کرده باشد و پای آبرویش در میان باشد یا اینکه بخواهد بی گناهی را تبرئه کند. کسی هم که از روی ناچاری متوسل به قسم می شود حق آوردن اسم ائمه را ندارد، مگر در موقعیت های بسیار بسیار خطیر بلکه باید از مقدسات قومی مایه بگذارد.

در میان لُرها چیزهایی مقدس است که در میان سایر اقوام چنین نیست و هر فرد اگر برای تبرئه خویش یا اثبات کلام حقش ناچار بود در وهله اول به اینها قسم می خورد. یکی از قسم ها قسم به نان و نمک است. این قسم را وقتی می خورند که طرفین سر یک سفره نشسته و مشغول غذا خوردن باشند. نان و نمک یا هم سفرگی برای لرها تقدس بسیار دارد، طوری که اگر شخصی( ولو غریبه ) یکبار مهمان آنها شد و سر سفره آنها نشست، از حمایت آن طایفه چه مالی یا جانی و ... برخوردار می شود( در قدیم که بین عشایر گاه جنگ و گریز می شد این کار خیلی ارزش داشت).

 مثلا شخص سر سفره نشسته، با سه انگشتش چند دانه برنج برمی دارد و می گوید: " به این دانه بی شمار قسم ". یا تکه ای نان بر می دارد و می گوید : به این نمک مرتضی علی(ع) قسم. وقتی به نان و نمک قسم یاد می شود یعنی حق همان است که گفته شد و طرف مقابل هر چند استدلالش قوی باشد از مطلبش صرف نظر می کند.

یکی از دیگر مقدسات لرها برخی غذاهاست. مثل شیر برنج( فرنی). در عقیده لرها شیربرنج غذای خاص ائمه و اولیاء است که گاه خداوند برایشان از بهشت نازل می کرده. قسم خوردن برای شیر برنج چنین است: شخص با انگشت روی شیر برنج خطی می کشد و می گوید " به این نمک بی بی فاطمه زهرا(س) قسم " . یعنی شخص به هیچ وجه اسم خود حضرت را نمی آورد بلکه به نمک سفره او قسم می خورد.

قسم دیگر لرها که فوق العاده رویش حساب باز می کنند در مواقعی خورده می شود که قضیه خیلی خیلی حساس باشد. مثل مواقعی که شخص (که از دست دشمنانش فراری است) به خانه کسی پناه می آورد، شخص میزیان باید قسم بخورد که او را لو نمی دهد. این قسم اینطور ادا می شود : " به شمشیر حضرت عباس(ع) قسم که از تو حفاظت می کنم ". حضرت عباس(ع) در میان لرها از قداستی بسیار خاص برخوردار است، کسی که به ایشان قسم می خورد از اتهام قتل هم معاف می شود گاهی. لرها اعتقاد دارند که هر کس این قسم را به دروغ بخورد حضرت عباس(ع) او را با ضربه شمشیری به کمر خواهد کشت.

روزی پدر بزرگم برایم داستانی نقل کرد که خیلی برایم تعجب بود. می گفت در زمان رضا خان یکی از اهالی ایل شان یاغی بود و از دست حکومت فراری. شبی به خانه فردی ازدوستانش  پناه می برد و میزبان قسم می خورد به شمشیر حضرت عباس که او را لو ندهد. اماّ صاحبخانه به طمع جایزه،  شبانه به ژاندارمری محل رفته و او را لو می دهد و باعث قتل مهمان می شود. پدر بزرگم  نقل کرد که شب بعد از مرگ  مقتول، صاحب خانه در خانه اش با ضربه شمشیری که به کمرش خورده بود به قتل رسیده بود. از این داستانها بسیار که شاهدان عینی ان را نقل کرده اند.

قسم دیگر لرها که برای مالکیت چیزی به کار می رود باز توسل به سقای کربلاست. مثل شخص باری از اجناس گران قیمت دارد یا باغ میوه ای دارد که بیم دارد کسی به آن دستبرد بزند. او برای عدم این کار سه تیکه سنگ متوسط اندازه را روی هم می چیند، که لُرها به آن " کَرّه( karre) حضرت عباس(ع) " می گویند. این علامت بالای سر اموال به این معنی است که حضرت عباس(ع) از این اموال حفاظت می کند و شخص متجاوز و بی توجه به این نشان قطعا در دنیا مجازات می شود توسط حضرت. این علامت را بسیار دیده ام، بسیار کم شده که کسی به آن بی اعتنایی کند، سر هر باغی، زمینی، خانه ای که در و پیکر درست ندارد وقتی این علامت نهاده شده باشد هیچ کس به آن تعدی نمی کند.

از دیگر مقدسات ( به معنی احترام نهادن، نه روحانی بودن آن شیی) در میان لرها آتش است. تقدس آتش در میان لرها از پیشینه تاریخی قبل از اسلام سرچشمه می گیرد. طبق تحقیقات تاریخی بیش از نیمی از آتشکده های مقدس ایران باستان درنواحی فارس و مناطق لر نشین قرار داشته که بقایای آن هنوز بسیار است. در زمان نه چندان دورتر وقتی دختری ازخانواده ازدواج می کرد و به خانه بخت می رفت، برای بار آخر وارد خانه پدر می شد و دور آتش و اجاق خانه طواف می کرد سپس خم می شد و خاکستر آن آتش را می بوسید ( این کار سمبل حرمت پدر است، دختر با این کار به پدر می گوید که قددان آتشی که بر آن مرا آب و نان دادی هستم و به ان وفادارم ).

قسمی که برای آتش می خورند این است " به این اجاق قسم " یا اگر شخص مشغول قلیان کشیدن است، دستش را به طرف ذغال قلیان می برد و می گوید " به این شاه شیرین کام قسم " .

از این آداب و رسوم در میان هر قومی به نحوی هست و در میان لرها خاص تر. لرها به عهد و پیمان، هم سفره شدن، برادی و دوستی بسیار حرمت قائلند. اگر کسی برای آنها قسم می خورد فوری شخص را باور می کردند و البته بسیار از این خصیصه لرها سوء استفاده می کردند و برخلاف پیمان صلحی که با آنها بسته بودند شبانه آنها را قتل عام می نمودند.

در زمان قاجار و پهلوی لرها بیش از زمان های قبل با حکومت درگیر بودند (جنگ های مشهور اهالی دشتسان، جنگ جورق – علیه نادر شاه افشار- ، جنگ تنگ تامردای – علیه رضا خان پهلوی-  و جنگ علیه شاه سلطان حسین صفوی و  ... که درکتابهای تاریخی به آن به طور مفصل پرداخته شده) .

 اصولا لرها تمکین کردن به حاکم ظالم را نوعی بزدلی و خفت می شماردند، برای همین امر به آنها مالیات نمی دادند و سعی می کردند منطقه ای خودمختار در جنوب داشته باشند. برای همین امر در زمان قاجار و پهلوی مناطق لر نشین کشور (فارس و بویراحمد و قسمت هایی ازبوشهر مثل دشتستان) مورد حملات نظامی سهمگین چنید لشکر قرار می گرفتند.

 مناطق لر نشین کشور تنها مناطق جغرافیایی است که هیچگاه اشغال نشد و زنانشان هیچگاه توسط دشمن بی حرمت نشدند. از هلاکوخان مغول گرفته تا انگلیسی ها به این مناطق حملات سنگین کردند امّا هرگز موفق به اشغال آن مناطق نشدند. گاها اگر اشغالگران موفق به فتح روستایی می شدند، مردم آن تا حد مرگ می جنگیدند و هرگز تسلیم نمی شدند و وقتی همه مردان کشته می شدند زنان هیچگاه ننگ اسیری و کنیزی و بی عفتی را به پیشانی نمی نهادند، بلکه دسته جمعی دست به خودکشی می زدند. خودکشی زن ها یک سنت د رمیان لرها بوده. ( زنان روستای قلعه گلاب ممسنی بعد از اینکه محمد شاه قاجار مردانشان را کشت خودشان را از بلندی کوه  به درون رودخانه پرت و به طور دسته جمعی خودکشی نمودند در بسیاری از کتب تاریخی نقل شده است. در زمان نادر شاه افشار نیز عین این واقعه تکرار شده. کتاب فارسنامه ناصری به برخی از آنها پرداخته ).

 وقتی نزاع بین حکومت و ایلات به نحوی پایان می بست لرها بنا به اعتقادشان وقتی به دشمن قول می دادند که کار خاصی را انجام دهند یا ندهند، دقیق طبق آن عمل می کردند امّا طرف مقابل که از خوی و سیرت لرها باخبر بود از آنها سوء استفاده می کرد و دست به پیمان شکنی می زد. برای همین بود که متجاوزین همه جامی گفتند که لرها آدم هایی ساده لوح و کم عقلند که به راحتی فریب می خورند و می شود دورشان زد توطئه ای که هنوز پابرجاست و برخی به آن معتقدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 18:1  توسط سلمان کدیور  | 

پولک پیراهنت


شب ستاره، ز پولک پیراهنت دارد

روشنی روز، ز چشم گشودنت دارد


تو مفهوم بهاری، مقصود گیاه

بهار گلبوته، ز دشت دامنت دارد


یک عمر پی شکار تو هستم، صیّاد من

غزال رمیدن، ز کرشمِ آمدنت دارد


لبخند که می زنی، غُنچ دلم باز می شود

گل شکفتن، ز ناز خندیدنت دارد


ببین که شاعرت، سپید گیسو شد

" سلیم " شکستن، ز غم خوردنت دارد



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:37  توسط سلمان کدیور  | 

 

دیشب

باز تو را خواب دیدم

دم دمک های سحر بود - به گمانم -

سرت را

روی سینه ام نهاده بودی

دست چشمانت را

به دست پینه بسته چشمانم قفل کرده بودی

تا من خودم را

در آن آینه جادو

آینه سحر

آینه افسون

به تماشا بنشینم

تا نقطه ای شوم ریز

در آن دریای بیکران

مثل همیشه حل شوم

ها، داشتم می گفتم لیلی!

به آواز قلبم گوش می کردی

قلبی که هنوز

کج دار و مریض

نام زیبای تو را - به زبان خودش -

با شور

صدا می زد ـ تاتاپ ... تاتاپ ... ... تا ... تا .... پ ... پ ... تاتا ... "

(تاتابم ... تابم ... تمام ... تمام ... پس پس  ... کی ... تابم ... تاتم)

و گوش دیگرت را

به زمزمه لبانم

که برایت شعر می خواند سپرده بودی

- یک غزل تازه و بکر -

" من از نگاه تو می چینم آفتابم را

چنان که از دهنت می خورم شرابم را "

...

و چنگم

در تار مویت

به زخمه های دلم

نرم و لطیف می نواخت

...

آه

خدا مرا شاعر چشمان زیبای تو کرده

شاعر چشمهایت

حامد لب هایت!

اگر غیر این بود

مرا چه به آمدن در این خاکستان؟

...

آری

تو بودی

عشق بود

عاطفه - که سر پلکت برق می زد - بود

آرامش - این گمشده روز و شبم - بود

...

( ببخش مرا خاتون!

خطا کردم

تو که باشی کافیست برایم

بی عاطفه حتی ... بی آرامش ... بی عشق

تو باش

بگذار هیچ نباشد، حتی من! )

...

نمی دانم چه شد

از خواب پریدم

شاید

باورش برای روح بی روحم

سخت بود

که بعد این همه سال نوری

هم آغوشم شده باشی!

چشم گشودم

تو نبودی

عشق نبود

آرامش نبود

...

حسرت بود

سوز بود

داغ بود

درد و رنج و اشک ... این با وفا رفیقان قدیمی

همه بودند

...

امّا روی لبانم

گرمی لبانت

و میان چنگم

- روی پیراهن سپید خوابم -

یک شاخه از تار مویت جا مانده بود

نه!

تو بگو

تعبیر این رویا چیست؟

تو بگو

بی واژه

با همان خط نگاهت

تعبیر این رویا چیست؟

...

اسفندهای عمرم را

دود کردم

به استقبال قدم هایت

امشب هم بیا

مرا بی تو

چه امید زیستن بانو!

می خواهم چشمان را ببیندم

سر کوچه پلک

پشت بن بست رویا

کمی دور از دو راهی آدمک های سنگی

میان خانه شب بوها

منتظرت هستم

بیا ...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:10  توسط سلمان کدیور  | 

آبي كه گذشت از سر من

 

عاشقي محنت بسيار كشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد


نشده از گل رويش سيراب
كه فلك دسته گلي داد به اب


نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود


ديد در روي شط ايد به شتاب
نو گلي چون گل رويش شاداب


خواست كازاد كند از بندش
اسم گل برد در اب افكندش


خوانده بود اين مثل ان مايه ناز
كه نكويي كن ودر اب انداز


گفت به به چه گل زيباييست
لایق دست چو من رعنایی است

 
حيف ازون گل كه برد آب او را
كند از منظره ناياب او را


گفت " رو تا كه زهجرم برهي
نام بي مهري بر من ننهي


مورد نيكي خواصت كردم
از غم خويش خلاصت كردم "


باري آن عاشق بيچاره چو بط
دل به دريا زد وافتاد به شط


ديد آبيست گوارا و درشت
بنشاط امد ودست از جان شست


دست پايي زد وگل را بربود
سوي دلدارش پرتاب نمود


گفت " كاي افت جان سنبل تو
ما كه رفتيم بگير اين گل تو


بكنش زيب سر اي دلبر من
ياد آبي كه گذشت از سر من


جز براي دل من بوش مكن
عاشق خويش فراموش نكن"


خود ندانست مگر عاشق ما
كه زخوبان نتوان خواست وفا


عاشقان گر همه را آب برد
خوب رويان همه را خواب برد

 

" ایرج میرزا"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:32  توسط سلمان کدیور  | 

قاب عکس

 

 کلمه به کلمه حرف های فرید را توی ذهنش آورد، با همان لحن کوچه بازاری اش:

بین داش! تو مرام لوطی گری ما رفیق باهاس هوای رفیقو چی؟ داشته باشه. مولتفتی که؟ من و تو نَریم که غُلام.  تو الان دس و بالت تنگه، ننه تم مریض، گوشه مریض خونه افتاده. خودتم میدونی هیشکی به آدم آس و پاس و سابقه داری مثل تو شیتیل قرض نمیده. من یه خونه توپ می شناسم، همین نزدیک مزدیکا. اگه بری بروفیش یه مذنه ای دس بالتو میگیره!

و جوابش به فرید:

اخه فرید من توبه کردم، همین چند روز پیش از زندان مرخص شدم. بی خیال ما شو. باید یه فکر دیگه کنم

-دَ پسر چه فِرکی؟ ننه ات اگه عمل نشه میمیره، میگه باهاس فرک کونم. ببین غلام! من صاحب خونه رو اَل میکنم، میفرستمش پی نخود سیاه. تو شب برو جاروش کن عینهو کف دس. بعدشم جنس منسا رو شوتی میریم آب میکنیم واست و خرج مریض خونه رو میدی. اگه بعدش خواسی دست از پا خطا کنی و بری سراغ خلاف ملاف، خودم دستتو می شکونم غلامُ به مولا قسم! باشه؟ آخریشه غلام جون. باشه؟

طبق قراری که با فرید نهاده بود، خانه را جارو کرده و حالا بالای سر اسباب و اثاثیه نشسته. امّا نه شاد و خوشحال. دقیق مثل کسی که بالای سر جنازه عزیزش کز کرده باشد. بهتش زده و اشک چشمانش را تسخیر. کپ کرده که عکس خانوادگی فرید توی اسباب و اثاثیه دزدی چکار می کند؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:3  توسط سلمان کدیور  | 

رنج شاعری

 

وادی هنر، وادی غریبی است، شاید اسرار آمیزترین چیزی است که در روح آدمی دمیده شده است. هنر از این باب که  منبعث شده از روح انسان است - روحی که سرچشمه از روح خداوند دارد – بسیار نامتناهی و شگفت انگیز است و تاثیرش بر آدمیان شگفت تر. مطلب و سلوک فکری که از راه منطق و فلسفه و هزارلای برنامه ریزی در یک جامعه و انسان کاشتش محال و سخت به نظر می رسد، از راه هنر بسیار سهل می گردد، برای همین است که مشرکان قران کریم را نوعی شعر می دانستند، چرا که در هر سطر و جمله اش هنر تلفیق یافته از بلاغت و آهنگ و موسیقی، همراه با ژرفای اندیشه فطری چنان امیخته شده که اگر خواننده عین مطلبش را نپذیرد از موسیقی اش لذت می برد و به مرور تسلیمش می گردد.

در میان هنرها، شعر تنها زبانی است که قرآن برایش مانیفست خاص دارد و در برابر آن به شدت موضع گیری خود را مشخص کرده است. قرانی که غالب آن را حکایات، مثل ها و کنایات لطیف تشکیل می دهد، طوری که مخاطب را به سبک داستانویسی فراعقلی دعوت می نماید.

برایم همیشه سوال بود که چرا قرآن بین این همه پیشه و سبک اینچنین در باب شعر و شاعری مرز مشخص کرده؟ مگر در این استعداد خداداد چه حکمتی نهفته؟ اصلا چقدر مهم است فلانی بر شعر تسلط دارد و خوب بلد است چگونه از چنینش کلمات برای رساندن پیام خاصی سود ببرد؟ سوالی به مرور پاسخ آن را تا حد اندکی یافتم. شاید کسی که خودش اهل شعر نباشد متوجه غایت کلامم نشود، یا حتی مرا به سخره بگیرد یا حتی حمل بر خودبزرگ بینی ام کند، امّا حقیقت این است که در روح شاعر نیرویی، آتشی، جوششی _ که هنوز اسمی برایش نیافته ام _ دائم او را ملتهب می کند، به هم می ریزد، مشوش می کند، شاعر در یک لحظه خودش را آماج حملات امواجی می یابد که سلول سلول روحش از عالمی جز این عالم مادی منبعث می شود. اتفاقا قرآن در آیات آخر سوره شعرا ( شاعران) به این پدیده می پردازد و مفهوم  الهام را برای وصفش به کار می گیرد. الهامی که به تعبیر قرآن شیطان بر قلب برخی شاعران وارد می کند و بر قلب برخی دیگر خداوند. و چون انچه بر شاعر نازل می شود، از عالم مجردات – الهام – می آید و این عالم خاستگاه اصلی روح انسان است، و به طور فطری به آن سو گرایش شدید دارد، شعر در ادم ها اثرات خاص خودش را به جای می گذارد و به شدت می تواند کسی را منحرف یا هدایت کند.

گاه که همان جوشش به همم می ریزد، مثل کسی که حس نفس تنگی دارد و اگر به او اکسیژن وصل نکنی تلف می شود، نیاز به نوشن دارم. در حقیقت نوشتن و جوهر، چیزی جز رام کردن و مادی کردن آن امواج ناشناخته نیست، کاغذ فقط و فقط زندانی است که آن الهامات غیر مادی را می شود در آن حبس کرد تا دیگران نیز بتوانند آن را نظاره کنند. امّا هیچگاه درجه لذت یا تاسفشان به حد آن اندازه ای که خود شاعر می برد نیست. برخی هم شاعرند، امّا هیچگاه نمی توانند شعر بگویند، فقط صاحب آن حس خاص شده اند و بس.

برخی شعرها فقط یک بیت است، یعنی روح شاعر فقط توانایی درک مادی یک بیت و یا مصرعش را دارد، گاه حتی یک جمله اش را هم نمی تواند اسیر کند و فقط  وجود خود شاعر را طوفانی می کند، آنچنان که شاعر فقط با ریزش اشک التیام می یابد. بسیار این حالت را تجربه کرده ام. گاه چنانم می کند که بایک علف که همه هرزش می دانند هم کلام می شوم، گاه به برگ گلی سفارش می کنم که سلام مرا به خدا برساند، از پرنده ای می خواهم که شفاعت کند که خداوند از گناهی از گناهانم درگذرد، کنار آب دراز می کشم تا صدای آب را با گوشم از نزدیک حس کنم، تا آب مرا از درد آدمانی که در بالادست تنی می شوید آگاه کند ... این حرف ها برای خیلی هات آلت خنده است، تمسخرآمیز – حتی برای تویی که این دلنوشته را می خوانی -  امّا برای من هزار مفهوم را در خود دارند ...

نمی دانم حرف درستی است یا نه امّا از خدا می خواهم هیچ کس را شاعر نکند. از وقتی که با دوستان دیگری در وادی شعر ( در مجمع شاعران جوان انقلاب ) آشنا شده ام بیشتر به این دعا اصرار کرده ام. همه شاعران را آشفته دیدم، درد دیده، شکسته، ساکت، کم حرف، موی سپید در اوج جوانی ...

در من چیزی هست

که مرا

به تماشای روح علف می خواند

به چشیدن کالی یک عشق

و به درد دل با دوچرخه متروک

بی تاب می کند!

در من

هزار کودک بالغ

هزار پرسش مکرر دارند

که راز شکفتن اطلسی ها در چیست؟

چرا کفش دوزک، به آینه شبنم مشتاق است؟

چرا آدم ها

به درد عشق - که واگیر است –

مبتلا نمی شوند امّا

هزار مرض ناچسب

به روحشان چفت است؟

چرا

کوچه پس کوچه قلب ها

از پس دکمه پیراهن های سفید

همیشه در ابهامی گنگ است؟

چرا آن مرد

- همان که در باران آمد -

 نفهمید هوا

از غم اسبش گریان است؟

چرا آن دختر

-       - که خودش را به بلوغ آویخته -

مویش را به نسیه فروخت؟

 چرا سفید دندان ها

وفای سفید برفی را بردند؟

و ...

...

خدا هیچ کس را شاعر نکند ... به قول میلاد عرفان پور ... تنهایی انسان نخستین در من!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:23  توسط سلمان کدیور  | 

جان محل

 

دلبرم! ای جان جانان محل

بر سر تو جنگ، بین من و خان محل

 

این چنین با عشوه با دل ها مکن

فَتوی کفرت دهد، مفتی نادان محل

 

با خم زلف، ره زنی ها کرده ای

مفلس و غارت زده، یک جمله دزدان محل

 

دامنت بر بند، بد بی قراری می کند

شد کساد و بی طلب، لیلی رقصان محل

 

شیخ عابد یک شبه کافر شده است

آمده در میکده، در جمع رندان محل

 

نازنین! وقت اذان از پشت مسجد رد نشو

ای به یغما برده ایمان جوانان محل

 

"سلیم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:56  توسط سلمان کدیور  | 

به دنبال عشق

 

پا در جوی آب خنک کرده ام و زیر درخت هلو، میان چمن های بلند دراز کشیده ام. قبل از ظهر است و نسیم خنکی میان کوچه های درختان می دود. عطر شکوفه های هلو و سیب و الو مشامم را نوازش می کند. طواسین حلاج را روبری چشم گرفته ام و می خوانم. طاسین الفهم، طاسین السراج، طاسین الصفا را خوانده ام، البته به سختی. نثر سنگین و کلمات ثقیل دارد که گاه نمی فهمم چه می گوید یا منظور مغز کلام حلاج چیست، امّا به شدت برایم جذاب است. به بخش پنجم طاسین نقطه رسیده ام

حسین ابن منصور گفت: اصل سخن در معنای نزدیک شدن، معنا را به خاطر حقیقت حق نکو کرد نه برای روش خلق ...

و گفت: من حقم و حق برای حق، حق است و حق ذات خود و در این تن پوشیده است و در آنجا هیچ فرقی، میان حق و ذات وی نیست ...

برایم فهم این جملات سنگین است. کتاب را روی صورتم می گذارم، بوی کاغذ تازه و شکوفه در هم می آمیزد، سعی می کنم خوب جملات را بشکافم تا حقیقتش را بیابم. باغ  ساکت ساکت است که ناگهان صدایش بلند می شود، نمیدانم کجاست، روی کدام درخت، هر روز همین ساعت ها که می شود شروع می کند، تا نزدیک اذان ظهر شروع به خواندن می کند، فوری کتاب را بر میدارم و نگاهم  را از یک شاخه به شاخه دیگر می نشانم تا پیدایش کنم، امّا نه، فقط صدایش می آید:

کوکو ... کوکو ...

گوشم را تیز می کنم تا رد پای صدایش را میان هوا حس کنم و چشم را سویش ببرم، اما باز هم بی فایده است، باز هم می گوید:

کوکو ... کوکو ...

از بچگی دوست داشتم این پرنده را ببینم، اما هیچ وقت پیدایش نکردم. آن وقت ها فکر می کردم دارد با من قایم باشک بازی می کند، برای همین دائم تکرار می کند: کو کو ... کو کو ... یعنی اگر گفتی من کجام؟ روی کدام درخت و شاخه؟ مثل همه آدم ها که وقتی دنبال چیزی می گردد دائم می گوید: کوش پس .. کجاس پس؛ و وقتی به او می گویند فلان جا و می رود و نمی یابد داد می زند: کو کو؟ ... پیدا نکردم کو کو؟  امّا حالا که کمی بزرگتر شدم میدانم او اصلا با من قایم باشک بازی نکرده، او خودش دنبال چیز دیگری در این عالم است، برای همین همه عمر دنبالش می گردد و چون نمی یابد با حزن می خواند: کو کو ... کوکو ... . کتاب را بر میدارم، چهار زانو می نشینم و بلند داد می زنم:

دنبال چی می گردی هر روز؟ عشق؟. جوابم می دهد:

کو کو ... کو کو

-دنبال صفا؟

کو کو ... کوکو

مهربانی؟ وفا؟

کو کو ... کو کو

گشتیم نبود، نگرد نیست!

کو کو ... کوکو!

نکند تو هم حلاجی؟ او هم فقط یک کلمه بلد بود ... انأ الحق ...

کو کو؟ ... کو کو؟

نا امید دوباره دراز می کشم و کتاب را روی صورتم می گذارم ... باز صدایش می آید ... کو کو ... کوکو ... همینطور که دل به دل آوراه کوکو داده ام، گوشم هایم صدای داد و ب داد علف ها را می فهمد، انگار داشتند خبرم می کردند که یکی دارد به باغ تنهایی من می آید. کتاب را کمی کنار می زنم، با یک چشم خط اخطار علف ها را دنبال می کنم. نیاز است. کارگر باغ. با همان قد بلند، هیکل تکیده و صورتی پر چین و چروک و کلاه حصیری بزرگ، حس می کنم تیشه در دستش تن درخت ها را می لرزاند، اخر با هر قدمش چند شکوفه از آن بالا سقوط کرد و روی صورتم افتاد، پایم را از آب بیرون می کشم و به تن درخت می مالم، زیر لب می گویم: نترس ... با تو کاری ندارد ... نیاز مهربان است. کتاب را روی صورتم می کشم این بار به جای صدای کو کو صدای نیاز را می شنوم:

سلام ارباب!

همانطور بدون اینکه کتاب را روی صورتم بردارم می گویم:

چند بار بگم به من نگو ارباب؟

خوب پَ چی بِگوم ارباب؟!

اسم خودمو

هاااا ... باشه ارباب حالا که دوس نداری دیه نمی گووم.

صد بار تا حالا گفتی " دیه نمی گووم" اما انگار نه انگار ...

نه دیَ ایبار قول میدووم ارباب! و دست می کند  بالای شاخه درخت و بقچه اش را که  به دست شاخه ها امانت داده بیرون می آورد. نیاز آدم درد کشیده ای ست. چند ماهی است به روستای ما امده و کارگری می کند. زندگی اش داستانی دارد که اصلا به تیپ و قیافه اش نمی خورد. عمویم برایم تعریف کرد که وضع و زندگی اش اینطور نبود که الان هست. روز و روزگاری برای خودش کسی بوده از خانواده ای زمیندار و اعیان. تمام آوارگی اش وقتی شروع شد که عاشق گلنار شد. گلنار هم دختری یکی از زمیندانی بود که با پدر نیاز به شدت اختلاف داشتند و این  یعنی عشق ممنوع. کار به جای باریک می کشد، تا اینکه پدر هر دو به شرطی که هر دو از ولایت و آن بلاد بروند، با ازدواج نیاز و گلنار موافقت می کنند و البته این دو با هم بودن را به با مردمی که هیچ بویی از عشق نفهمیده بودند ترجیح می دهند. این می شود که پیرمردی خطبه عقد آنها را جاری می کند و طبق قول قراری که داده بودند، همان وقت شبانه زادگاهشان را ترک کردند.

 وارد هر روستایی که می شدند نیاز کارگری می کرد تا بتواند شکمشان را سیر کند. نیاز سعی کرد همه گذشته اش را فراموش کند حتی آن ادبیات مالکانه اش را تغییر داد و ارباب گفتن را یاد گرفت. عمویم می گفت شهره دلدادگی نیاز و گلنار شهر هر ولایتی می شد که در آن مدیدی سر می کردند. چنان برای هم از جان و دل مایه میگذاشتند و عطش عشق هم داشتند که کسی باور نمی کرد چندین سال از زندگی آنها می گذرد. عمویم می گفت نیاز صدای بسیار زیبایی داشته و دارد، هر روز که از کارگری روی زمین مردم بر می گشت مستقیم به چادرشان نمی آمد. اول می رفت سر تپه بلندی که مشرف به چادرشان بود با همان صدای خوشش به عشق گلنار آواز می خواند، آوازهایی که شاعر تمام شعرهایش خودش بود. ا زآن دسته شاعرانی که عشق آنها را شاعر کرده. تمام زندگی این اشراف زاده ها فقط چادرشان بود که خانه متحرکشان محسوب می شد و دیگر جز عشق به هم چیزی نداشتند برای همین هم دنیا برایشان جز خوشی چیزی نبود. تا اینکه شبی که درسیاه چادرشان خواب بودند ماری که راه خودش را گم کرده بود گلنار را می گزد و بر اثر همان نیش عشق نیاز می میرد و به معنای حقیقی سراسر نیاز می شود. بعد از این واقعه به شدت پیر شد و زمینگیر، حتی به زادگاهش هم برنگشت و بیش از گذشته آوارگی را ترجیح میداد، اوارگی ای که او را حالا به روستای ما آورده.

همینطور که در ذهن حرف های عمویم را مرور می کنم و غرق در زندگی نیازم، ناگهان می گوید:

ارباب! پاشو برات چایی دم کِردوم!. خنده ام می گیرد، بلند می شوم و در چشمان پر از دردش خیره می شوم، می خواهم باز بهش تذکر بدهم امّا پشیمان می شوم. آتش دنج و کوچکی روشن کرده و کتری زرد رنگش قُل می زند. بقچه نان و حلوایش را باز کرده و می گوید: بسم الله ارباب!. دستش را پس نمی زنم، چهار زانو طرف دیگر بقچه می نشینم و لقمه کوچکی بر میدارم. نیاز با همان لهجه دهاتی مسلکش می گوید:

ارباب خیلی شیطون زیاد شده ها!

با خنده می گویم: مگه دیدی شون؟ یا شایدم رفیقتن؟

-نه، آخه شبا خدا دیگه دنبالشون نمی کنه و با تیر بزنشون. آسمون شبا دیگه تیر خدا خیلی کم شده. منظورش شهاب سنگ است. و ادامه می دهد: آدما شیطونو راه دادن که خدا از آدما ناامید شده به خودشون وا گذاشتشون، دیگه بخاطر آدما تیر نمیندازه هی دنبالشون که به آدما نزیک نشن!. حق هم داره خدا! آخه وقتی آدما خودشون شیطونو راه میدن دیَ خدا خودشو سبک کنه که چی؟ دُرُی می گووم ارباب؟... حرف هایش خیلی ساده است، با لحنی ساده انگار تر، اما به شدت به همم می ریزد. حس می کنم باید حرف های حلاج را خوب بفهمد. لقمه در گلویم می ایستد ... حرفش خیلی منطقی نیست برای خیلی ها اما در من شعله ای ایجاد می کند ...

غذا که تمام می شود به درخت تکیه می دهد. ازش می خواهم کمی آواز بخواند ... سرش را به درخت تکیه می دهد، چشمانش را می بندد و صدایش را می کشد ... نمیداند من از زندگیش مطلعم برای همین آزادانه می خواند، اولش را با لهجه قشقایی شروع می کند:

داد ای داد ای داد النه  ... هو چول مهدن شاد النه ... ( آه ای داد و ای داد زمانه ... از کودکی تا بحال دلم شادی ندید)

و دشتی ادامه می دهد:

هاااااااااااای ... دلم تنگ و زمون سنگ و چشووم خَنگ ... همه کِردن با این دل نیر و نیرنگ ...

خدا تو عاشموم کی کرده ای وای؟  ... همه عالم با مو دارن سر جنگ ....

در صدایش حزن عجیبی فریاد می زند. نگاه که می کنم، از گوشه چشمش قطره اشکی غلتان سرازیر می شود. انگار بر یک داغ بزرگی می بارد:

آآآآآآآآآآآی ..... خدایا تا بمیره زن بمیره  .... آی زن بالا بلند هرگز نمیره

زن بالا بلند شاه زنونه .... گل نشکفته مازندرونه ...

خدا ای مار تیره تو بمیری ... زن بالا بلندوم رو نگیری ... ( ای مار تیره الهی بمیری، زن قد بلندم را نگیری)

خدا ای مار تو تَش بگیری ... که مُو بیدوم تو گلنارم نگیری ... ( خدا ای مار تو اتش بگیری، که من بودم و تو گلنارم را گرفتی)

چرا نیشت نکردی مِن جگر مُو ... گرفتی جونمو تو وَ مِنِ خوو ( چرا با نیشت به جگر من نزدی؟ ... که جانم را میان خواب گرفتی)

بغض گلویم را می گیرد .... چشمانم پر اشک می شود ... دراز می کشم، بساطین را روی صورتم می گذارم تا نیاز باریدنم را نبیند ... صدای کو کو بلند نمی شود، انگار او یک عاشق یافت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:51  توسط سلمان کدیور  | 

وسعت یک داغ

 

دستت بسته

عشقت به پهلو

در خون نشسته

میخ فولاد نیش

ز میان شکسته!

...

محسنت تا ابد آرمیده

پشت زینبت

از درد خمیده

خون

در گلوی حسن دویده

و حسین را

چو مار گزیده!

...

یاد آن روز

مثل خوره

به جانت فتاده

رمق ز چشمانت ستانده

هیبت جوانی ات تکانده و

جان بر لبت رسانده!

...

دل هیچ آسمانی

 دریایی

انسان و کوهی

وسعت داغت را

فراق بهشته ات را

فاطمه صدیقه ات را

نمی فهمد!

حتی  سلمان

حتی ابوذر

مقداد و قنبر

...

تو حق داری علی!

روز چاه زنی  و

شب

سر درونش بری

...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:44  توسط سلمان کدیور  | 

شب عید

 

شهر شلوغ است، بیشتر از هر وقت دیگر. هر چند شب از نیمه گذشته امّا انگار وسط روز، تمام مغازه ها باز و مملوء از جمعیت است. مردم بدون توجه به هم در حالی که گاه و بی گاه به هم تنه هم می زنند با ولع تمام مشغول خرید و فروشند. صدای جار زن ها، بوق ماشین ها و جار و جنجال زن ها و اوقات تلخی مردها در هم آمیخته است. آدم ها آنقدر مشغول خودند که از هر آنچه اطرافشان می گذرد غافل اند، دقیق مثل کسانی که شنوایی گوشش را به جهندگی زبان و دریدگی چشمانش داده باشد.

روبروی یک مغازه فست فود، دونفر که یکی لباس عروسکی میکی و دیگر ماوس را به تن کرده میان شلوغی و بلوای آدم ها و ماشین ها برای جلب مشتری، با ریتم یک اهنگ بندری مشغول رقصند. آهنگ  از باند یک ماشین گران قیمت به آسمان بلند است ... دختر بندری تو مال منی ... نبینم به کسی لبخند بزنی ...

میکی دستانش را به آسمان برده و کمرش را تاب می دهد، ماوس دورش می چرخد در حالی که زانوانش را کمی خم کرده، بلرزان و آسه آسه روی نوک انگشتان پا حرکت می کند. یک دختر بچه چهار پنچ ساله با پسر بچه هم سن و سال خودش هم به آنها می پیوندند و مشغول رقص می شوند. پسر بچه سعی می کند ادای ماوس را در بیاورد و مثل او برقصد، دختر بچه هم مقلد میکی شده! در حالی که عده ای دورشان کرده اند و هماهنگ کف می زنند و برایشان هوار می کشند.

  کنار پیاده روی شلوغ پسر بچه لاغر اندامی که تازه دور لبش سبز شده، با موهای ماشین شده ای  که چیزی از زیبایی چشمان زاغش نکاسته و صدای دورگه خش دار، که گاه مثل دخترها و گاه مردانه  تر می شود بلند بلند جار می زند:

آی ماهیه ... ماهی ... ماهی چیش تلسکوپی ... ماهی گلی خوشکل ... بیا و سین هفت سین سفره ببر ... شمع رنگی، تخم مرغ هفت رنگ ... بیا ماهی ... ماهی گلی چهارتا هزار ...

و در حین این جار زدنش بین سطل و تُنگ هایش می چرخد و با طوری دسته دار تیره رنگش ماهی ها را شکار می کند و د رکیسه نایلونی پر آبی می اندازد و به مشتری ها می دهد. ماهی ها برخی زیر آب کز کرده اند و برخی دیگر پوزه هایشان را از آب بیرون آورده اند و آرام آرام لب می زنند انگار که میان آن همه جمعیت حس خفگی داشته باشند و بخواهند نفس بکشند.

کنار دست پسر بچه، لباس فروشی با همان قد کوتاه و جسته لاغر و سیبیل چخماخی،  و صورتی سرخی که انگار با تیغ کندی تراشیده شده باشد، مشغول چانه گرمی با زن روده درازی است

فروشنده با صدای بلند: ببین خانوم اخرش همینی که گفتم، کمتر نمیدم

زن: وا وا  ... خدا رحم کنه ... از کی تاحالا یه تیکه لباس نیم قواره ای شده ده تومن؟

فروشنده: ببین خانوم خریدار نیسی برو بذار مشتری بیاد.  اولش گفتم پونزه تومن، اوقد چک و چونه زدی گفتم ده، حالا هم ده آخرش، اگه می بری دَس کن تو کیفت بشمار، اگه نه هم برو بذار کاسبی کنیم

زن: پنج تومن آخرش میدم ... همی دیروز برا خوارشوورم خریدم جفت همینو، چار تومن، ووی آخرازمون شده میگه پونزه تومن ... تازه کلیم به تنش می یومد والله، نه مث این بندازیش تو آب فوری وا بره که  ... ازو جنس خوباشم بود، مادر شوورمم تنش دید، از بس ماشالله هزار ماشالله خوش پوش و شیک پسنده، میخواس باهاش بره عروسی دختر شوهر عمه همسادشون، تا دید پسندید گفت ازش یکی میخواد، همون روزم یکی برا اون خریدم همو چار تومن ... حالم امروز اومدم گیرم نیومد برا دختر خودم یکیشو بخرم ...

فروشنده که حسابی کلافه شده، میان روده درازی زن دوید و گفت: نه خانوم برو بذار نون دربیارم، تو خریدار نیسی!

زن با عصبانیت : یا پنج تومن بدش یا ...!

فروشنده با لحن طلبکارانه: یا چی؟ عجب بدبختی دارما، بابا اصلا من به شما لباس نمی فروشم، برو پی کارت جان مادرت. و لباس را از دست زن قاپید و میان لباس هایش پرت کرد و فریاد زد

بلوزای شیک ... شال ای هندی حراج شده بیا ببر ...( و ببر را خوب کشید) ...  آی خونه دار و بچه دار ... آی آدم دارا و ندار ... عیال و بردار و بیار ... این همه هی نزن تو زار ... مشکل پسند نابکار ...

زن در حالی که راه به جایی نبرده و از کم محلی فروشنده کلافه شده، ناگهان جیغ بلندی کشید و با ضجّه گفت:

بی شرف بی حیا، به من متلک می گی؟ مگه خودت خواهر مادر نداری؟ و کیفش را بالا برد و به طرف فروشنده پرت کرد. مرد که کامل جا خورده و چشمانش از حدقه بیرون جهیده بود، آرنج دستش را سپر سرش کرد و با ناباوری داد زد: خانوم چرا تهمت می زنی؟ من کی متلک گفتم؟ گفتی ده تومن گفتم نه، همین، چرا آبرو ریزی می کنی وسط بازار؟

زن با فریاد: دروغ نگو مرتیکه بی ناموس ... های مردم ببینید چطور یه مرد حیض تو بازار بی ناموسی میکنه ...  و دوباره کیفش را برای مرد بالا برد. جمعیت از حرکت ایستاد، چشم ها به طرف بساط مرد لباس فروش خیره ماند، برخی بلند بلند فحش می دادند، برخی خشکشان زده بود، و برخی از دور تماشا می کردند. همهمه بلند شد، از میان جمع مرد چاق و گنده ای که ریش های ژولیده اش چین و چروک صورتش را پنهان کرده و سبیلش تا وسط چانه خودش را رسانده بود، در حالی که چشمانش از خشم به کاسه خون می ماند، خودش را به فروشنده رساند و بدون مقدمه یقه مرد نحیف را گرفت و عربده کشید:

 حالا به زن من متلک می گی بی ناموس؟ بزنم مثل سگ سقطت کنم پدر ... ؟!

مردم هجوم آوردند تا مرد چاق را بگیرند، امّا دیر شده بود، مرد چاق با همه توانش فروشند لاغر اندام نحیف بلند کرد وبه طرف بساط پسرک ماهی فروش پرت کرد و فروشنده هم مستقیم میان لگن و آکواریم های پر ماهی فرود آمد. شیشه ها شکست و لگن ها برگشت، ماهی های سرخ و سیاه و سفید کف پیاده رو راه افتاند. عده ای خودشان را به جوب لجن شهرداری رساندند و به امید رسیدن به دریا با تمام وجودشان باله زنان راه افتادند! عده ای هم روی کاشی های یخ زده پیاده رو پِل پِل کنان، به عابرین التماس می کردند و یا شاید هم می خواستند به مردم بگویند که حواسشان به زیر پایشان باشد. امّا میان آن همه جمعیت که حالا بینشان آشوب به پا شده بود، فقط پسر بچه بود که با چشمان زاغ اشک بارش درحالی که دستش زیر پای جمعیت له می شد، داد و فریاد ماهی هایش را دید و قصد نجات شان را کرد. ماهی گلی ها بی رحمانه زیر دست و پا له می شدند و جان می دادند، صدای فریادشان میان فحش های رکیک مرد چاق و همهمه مردم گم شده بود،  برخی هم از فرصت استفاده کردند و از کف پیاده رو انها را قاپیدند و برای هفت سین سال جدید بردند، برخی هم از بساط مرد لباس فروش لباس های شب عیدشان را برداشتند و میان جمعیت حل شدند.

 چند دقیقه گذشت و بلوا آرام شد، زن شلیته و مرد چاق را مردم به کناری کشیدند و از محل دور کردند، مرد پارچه فروش را هم از میان سطل و شیشه و لگن جمع کردند و به دیوار تکیه اش دادند. فروشنده در حالی که کنج لبش خون تیره رنگ غلیظی جاری شده بود، مبهوت به لباس های پاره پاره ، دل و روده چسبیده به پیاده رو و بیچارگی و اشک های پسرک خیره مانده. هنوز باورش نشده بود که چه اتفاقی افتاد و در چند دقیقه چطور این مصیبت نازل شد.

 سر چهار راه پسر جوان قد بلندی در حالی که کلاه بافتنی سفید رنگی به سر کرده، میان ماشین های پشت چراغ ساز بادی می زند و آواز می خواند ...  همه چی آرومه تو به من دل بستی ... این چقدر خوبه که تو کنارم هستی ... همه چی آرومه... غصه ها خوابیدن ... شک نداری دیگه تو به احساس من ... تو به من دل بستی از چشات معلومه ... من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... تشنه چشماتم منو سیرابم کن ... منو با لالایی دوباره خوابم کن ... بگو این آرامش تا ابد پابرجاست ... حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 15:12  توسط سلمان کدیور  |