تبليغاتX
برگ هايي از دل پسري كه چوپان مي ماند

برگ هايي از دل پسري كه چوپان مي ماند

جرم تبر

سحر

         تبر را ، گردن زدند

به جرم

                         بوسيدن شقايق!

و حنجره هم فريادي نزد ، چرا؟

                       و به راستي

گناه تبر چيست

                       اگر با نگاهي عاشق شود

اگر او هم دوست بدارد

                             اگر بخواهد ، ببوسد؟

.

.

.

و تبر

    زير لبهاي گيوتين

                                ناله سرداد

آري...

تا" شقايق" هست ، زندگي بايد كرد

 

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 7:3  توسط چوپان  | 

صداي خش دار " او " !

شور زمستان بود و هوا استخوان سوز !

سفارش کرده بود گازهای خانه را قطع و چراغ علاالدین نفتی را برای گرم کردن خانه ، زنده کنند .

يكي گفت : آقا ، براي شما ضرر دارد در اين سن ، بگذاريد بخاري ها روشن باشند.

-  خبر نداري گاز شهرهاي شمال ، قطع شده؟

- بعله ، ولي...

- ولي ندارد ، مردم در سرما  و خانواده من پاي بخاري؟؟

چند روز بعد ، مردم صداي رهبرشان را خش دار مي شنيدند! 

 

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 9:15  توسط چوپان  | 

يمن در محاصره ، ما اشغال

باز شنیدیم

    مثل همه شنیده ها!

                    که تو در شعب ، محاصره ای

و ما چون بهيمه

                      شنيديم و ديديم

اما سرمان در چرتكه مان گرم بود

                         مسحور " مبارك " خيمه شب بازي

 جعبه شامورتي داروغه

        جنگ ناتمام" موش "( ! ) و " مار "( !)

مبهوت و مات جام ملتهاي اروپا

             خيره به رژه مانكن هاي مد!

همه اينجا سرگرمند

                       گرمتر از سر دستمال پيچ تو در صحراي صعده

...

برادر" يماني ام " تو بايد تنها بجنگي

       شنيديم

                    و ديديم

كه ديروز

فرزندان شيطان

تبار بوسفيان

               اف ۱۴ هاي آل سعود

شكمهاي گرسنه كودكانتان را پر از خوشه كردند

و تو در محاصره بودي

                               محاصره بي بي سي و پرس تي وي

و ما اشغال

                          پاي ميلان و رئال ، با مشتي تخمه ژاپني اصل!

برادر" يماني ام " تو بايد تنها بجنگي

و قتي جمهوري اسلامي

                                  مانند جمهوري اسلامي پاكستان

محكوم هم نمي كند

...

            ما سرگرم هدفمندكردن يارانه ها هستيم

و شما در  اهداف ما نمی گنجید

              هر چند كه جيره " يارانه " شما به ما مي رسد!

برادر" يماني ام "تو بايد تنها بجنگي

                             وقتي "سلمان"  چيزي جز " شر " ندارد برايتان

           خسته از جان گرفتن واژه

                            روي صفحه كاغذ سفيد خط دار عافيت

   نا اميد از سرودن بر " جولان "

           يا كنار شما در محاصره

...

كاش مي شد به دفترم

                                      عقده اي از  درد ببندم

و در ميان خوابها انتحار كنم

شايد

              پلكي به سوي " يمن " باز شود

شايد

مردي از غصه دق كند

شايد

كوله باري بسته شود

شايد...

....

برادر" يماني ام " تو بايد تنها بجنگي

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 21:18  توسط چوپان  | 

متولد مهر تو

 

13 مهر...23 سال گذشت....ومن شرمنده ترين خلق توام  ، در روزي كه پايم بر عرصه خاك نهادي .

مهربان من ؛ چگونه با تو سخن بگويم در حالي كه گناه زبانم را لال كرده است ؟ چگونه با تو عشق ورزي كنم در حالي كه قلبم به تو خيانت كرده است؟ كريما ، كيست گناه كار تر از من بر زمين؟ كيست جاهل تر از من در ميان بندگانت؟ كيست مسكين تر و فقيرتر؟. درختان هر سال بهار وقتي متولد مي شوند ، شكوفه ميدهند و آينه جمال و جلال پروردگارشان مي شوند . تو شاهدي كه من از چوب هم كمترم ، كه نه در هيبتم و نه در خلق و خويم اثري از پروردگارم نقش نبسته است .

مهربان من ، امروز دلم از دست خودم گرفته و شرمندگي سراپاي وجود نحيفم را احاطه كرده است. مني كه به نعمت حياتي كه  ارزاني ام داشته اي خيانت كرده ام .امروز يك سال به  تاريكي قبرم نزديكتر شدم ، در حالي كه فرسنگها از تو جدا دورم . انيس من ، كيست جاهل تر از من ؟

آدمها چنين روزهايي را جشن ميگيرند . نزديكانشان را دعوت ميكنند ، هديه مي گيرند و ارزو ميكنند 100 سال زنده باشند . چه آرزوي مفتي ! و چقدر مضحكي ، چرا كه نمي پرسند " براي چه ؟"  . تعداد سالهاي حياتشان شمع روشن ميكنند و با فوتي همه را خاموش . انگار مي خواهند بگويند ، 20 ، 30 ، 50 يا...سال زندگي همه باد هوا بود!!! يا مثل فوتي سپري شد يا شايد مي خواهند بگويند بايد تلخي ها و گذشته ها را هرچه بوده به باد سپرد! . اما تو مثل آنها نمی بینی و اين همه آسان نگاه نمي كني .

 به فكر مابقي عمر نيستند ، به فكر اينكه در اين سالها چه كرديم ، با خودمان ، با خدايمان ، يا چه كرديم با دلهايي كه عاشقانه به ما نگريستندو قلبهايي كه ما را دوست داشتند ، چه كرديم با دست ها و دلهايي كه گرسنه محبت بودند تا طعام ، به اينكه در روز تولد بيشتر بايد گريه كرد تا مستانه خنديد ... همه را به فوتي مي گيرند و پي اش كف ميزنند و شعر مي خوانند ، تا فرصتي براي حضورت پيدا نشود . " اكثر الناس لا يعقلون " وگرنه مي فهميدند . مي فهميدند مابقي وقت باقي مانده هم به مثابه اين فوت و هوا خواهد آمد و خواهد رفت و واي بر ما اگر آن روز از ما در براي سالهاي حيات پرسيدي ، فوت حسرت و ندامت از گلو بيرون دهيم .مثل همين فوت روز تولد .

روي سر خودشان كلاه مي گذارند! . كيكي  كه شمع هاي زندگي شان را رويش نهاده اند را چاقو ميزنند!! . بين نزديكان قسمت ميكنند . مي خواهند با شيرين كردن دهان نزديكانشان ، به آنان بگويند شيريني زندگي شان را مديون در كنار آنها بودن ،هستند . اما كاش ، تكه كوچكي ازآن را براي تو كنار مي گذاشتند .

تا بحال به شمعي فوت نكرده ام ،  كسي هم  يادش نبود ، اما خوب ميدانم زندگي 23 ساله ام را به فوت بي عملي و خمودگي به باد داده ام . سر خودم را به دو ركعت خم راست شدن و گرسنگي صبح تا شبي ، كلاه گذاشته ام . خوب مي دانم اگر امشب جانم را بگيري ، جز فوتي ....

خانه اي كه در آن مرا مهبوط كردي را هميشه مي بينم . كاه گلي و محقر ، در دل يك روستاي دور افتاده . انگار مي خواستي هميشه يادم بماند كه كجا بودم و كجا به دنيا آمدم . مي خواستي هرگز به تكبر مرفهين بي درد از خدا بي خبر مبتلا نشوم . مي خواستي هيچگاه به بيغوله نشيني فخر نفروشم . مي خواستي ، يك نخ موي كوخ نشين به كاخ نشين ندهم . مي خواستي بفهمانيم عاقبتم باز خانه اي محقر و گلي بيش نيست .

و هميشه تصوير كودكي اي كنجكاو و بازي گوش را در پس توهايش مي بينم . كودكي با يك كلاه كوچك سبز رنگ با نقابي كوتاه كه چريك هاي اوايل انقلاب به سر مي كردند . سوغاتي پدر بود . و چوب دستي  بلندتر از قدش . و یک دنیا خلوت و تنهایی صحرا و رفاقت با حیوانات . حیواناتی که به نظرش لال و بی زبان نبودند .از آنها درس زیاد میگرفت . بزرگترینش شفقت و مهربانی بود . گاه می شد با یکیشان مدتها درد دل میکرد و از آرزوهای کودکی اش می گفت . اسم یکی شان را " کچ کچ " گذاشته بود . کافی بود یک بار صدایش بزند ُ مثل برق خودش را به پسرک می رساند . بچه گوسفندی ُ قهوی ای رنگ و زیبا و البته بازیگوش . 

من آن كودك برهنه ايم كه  پوشاندي اش ، گرسنه اي كه سيرش كردي ، جاهلي كه علمش دادي ، فقيري كه غنايش بخشيدي ، گناهكاري كه عفوش كردي... . و من چه روسياهم كه تمام اين لطفها مرا از سركشي در برابرت باز نداشت . خدايا از خود گناه كار تر خلقي نمي بينم و از تو كريمتر پروردگاري نمي شناسم ؛ پس رحم كن بر من كه شايسته ترحم توام .

مهربان من ، مادرم ميگويد ، مرا وقتي خورشيد در شفق سرخ صبحگاهي در حال طلوع بود ، به دنيا آوردي ، از تو مي خواهم به حرمت محبت و كرمت و به حرمت حسين(ع) ، غروب اين خورشيد را در سرخي خونم قرار دهي که این غایت آرزوی چوپانک تواست و تو بسیار رحیم و مهربانی...

 

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت 20:56  توسط چوپان  | 

شبی با زنده ها

شب از نيمه گذشته بود ، سكوت بر دارالرحمه شيراز ، حكومت ميكرد .قبرستاني عظيم و پر درخت با هزاران ساكن خاموش كه دوش به دوش هم دارز كشيده بودند .

هرچه به قطعه شهدا نزديك تر مي شد ، آرامشي غريب بر روحش مستولي مي گشت . هر انساني به خوبي متوجه مي شد كه بين اين قطعه و ديگر قطعات دو دنياي بسيار متفاوت حاكم است . . هر قبر بين دو باغچه كوچك رز قرار گرفته ، پسرك بارها شاهد شكوفه كردن برخي از آنها در زمستان بود و در نظرش كشف بود . گاهي در روز هم گلزار مي آمد اما به اعتقادش شبهاي گلزار الشهدا حال و هواي خاصي دارد ، احساسي و حالي كه در وسط روز نمي شود كشف كرد . آرامشي كه تمام روح انسان را تسخير ميكند .  حتي مي شود نوري كه از غبارهاي روي مزار شهدا به آسمان رجعت ميكرد را درك كرد . يا هاله نوراني اي كه فضا را پر ميكند. از درختچه هاي خزنده اي كه روي  قبور سايه مي انداختند ، بوي بهشت را مي شد استشمام كرد . به هر قبر كه خيري مي شد ، دلش هواي درد دل ميكرد ، انگار خود شهيد آدم را دعوت كرده باشد  .

 راهش را به طرف شهداي كانون رهپويان وصال ، كه درحادثه انفجار بمب در 24 فروردين سال پيش حين عزاداري اباعبدالله (ع) ، به وصال رسيده بودند ادامه داد . 14 شهيد ، كه  دوتاي آن از بهترين دوستانش بودند . " شهيد محمدعلي شاهچراغي و شهيد محمد مهدوي " .

بالاي سر محمد علي رسيد . با محمد علي در كتابخانه  اي كه پاتوق پشت كنكوري ها محسوب مي شد، قبل از دانشگاه آشنا شده بود  .پسري با قدي بلند و چهارشانه ، و يك قيافه معصوم و دوست داشتني . شوخ طبع و آرام و البته تك فرزند خانواده . صبح تا شب با هم بودند ؛ نهار را هم با هم در صحن شاهچراغ مي خوردند . يادش به اولين تجربه غذا خوردنشان افتاد . محمد علي ساندويچ كالباس آورده بود . ساندويچي كه بر اثر گرما فاسد هم  شده بود. هيچوقت دلپيچه اي كه از خوردن آن  بهش دچار شد را يادش نمي رود . بعد از قبولي دانشگاه از هم جدا افتادند . او پيام نور شيراز ؛‌رشته فيزيك و پسرك دانشگاه آزاد شيراز پليمر . بعد قبولي هم ميگفت : نهايت درس خوندن داخل رشته تو (پليمير) به  آفتابه سازي منجر ميشه.

 لبخند كم جاني زد و گفت : چطوري مرد خدا ؟ از من كه خيلي بهتري ، اگه نبودي كه اونجا نبودي  من اينجا. خودت و ممد خوب پريدين . فكرشو هم نمي كردم ، رفقايي كه تا چند روز قبلش با هم بوديم در يك لحظه تنهام بگذارن و ... .  دستش را روي قبر نهاد و با بغض گفت : تو رو جان حضرت زهرا (س) ، يه فاتحه اي براي من مرده بفرست ، من اينجا خيلي محتاجم . كي گفته ما بايد براي شادي روح شما فاتحه بديم؟ مگه شما زنده نيستيد؟ مگه مرده ايد؟ فاتحه رو براي شادي مرده ها ميدن كه محتاجن . ماييم كه سالها در انبوهي از اميال و هوسها دفنيم و روح مان پوسيده است ، شما كه عند ربهم يرزقونيد ، پس مانده روزيتان را به ما بدهيد ..

 حركت كرد و به قبر محمد رسيد . روي زمين دو زانو بالاي  قبر نشست . طوري شروع به احوالپرسي ميكرد كه انگار محمد كنارش نشسته باشد .

با محمد مهدوي در دانشگاه آشنا شده بود . اولين باري كه هم را ديدند ، قبل ظهري بود در حرم مطهر شاهچراغ (ع) ، كه به يك جلسه دانشجويي دعوت شده بودند .  محمد پسري بود با قدي كشيده ، هيكلي باريك و تركه اي . هيچوقت شوخي و جدي اش معلوم نبود و همين خلقش بعضي وقتها دردسر درست ميكرد . دائم دنبال كار دانشجويي در دانشگاه بود . براي همين با مجموعه هاي بسياري فعاليت مي كرد . با هيچكدام هم سر سازش نداشت . با پسرك در يك تشكل دانشجويي فعاليت مي كردند . طولي نكشيد كه  با محمد دو قطب مخالف فكري و عملي را تشكيل دادند . پسرك هميشه از روحيه خودمختاري  ناراضي بود ، چون خيلي توليد دردسر ميكرد  .  فوق العاده مخلص و بي ريا بود حتي در اشتباهات تشكيلاتي اش يا كارهايي كه اعتراض همه را باعث مي شد . خيلي هم حلال و حرام ميكرد ..... اما اين جنگ و دعواها فقط در دايره كار تشكيلاتي تعريف مي شد .

يه بار به خاطر اينكه يه دلخوري را از دل محمد بيرون كند ، سوار اتوبوس به محمد گفت : سرت رو بيا جلو!  وقتي اورد ،صورتش را گرفت و چنان بوس ابداري روي گونه اش كاشت كه صداش داخل اتوبوس همه را متوجه كرد . ناگهان محمد دستش رو رو صورتش  گذاشت و با خنده بلند گفت : وااااااااااي پسر اين چي بود ديگه ؟ ماچ بود؟ تو همه رو اينطوري ماچ ميكني ؟؟؟؟ .  يه بارهم سر كلاس با هم نشسته بودند ، استاد درس كسل كننده اي مي داد . پسرك رو كاغذ نوشت : ممد خيلي گشنمه ، دارم ضعف ميكنم !. ممد زيرش جواب داد : جيگرمو بخور!! گذاشت جلو پسرك . اونم نوشت : دندون ندارم ننه جون ، بده يكي ديگه !. دوتايي از خنده سرخ شدند .

گاها نماز را به هم اقتدا مي كردند . سر كلاس هم درس گوش نمي داد و شعر مي نوشت اشعاري  در رثاي اهلبيت (ع) .  اما با اين حال جز رتبه اول هاي نفت دانشگاه محسوب مي شد . همانطور كه با هم بودنشان را مرور ميكرد روي قبر خم شد و شروع با اشك ريختن و درد دل كردن كرد .

محمد خودت خوب مي دوني كه اينجا چقدر احساس خفگي ميكنم ، سالهاي سال آرزو داشتم ، يك بار هم كه درش باز شد ، من مثل هميشه مردود شدم ، محكوم شدن به ماندن در اين بيغوله . اون شب ،  وقتي وارد حسينيه شدم  مثل هميشه به ديوار انتهاي حسينيه تكيه دادم و نشستم . دقيق در فاصله 1-2 متري حادثه . روضه رو مثل همه گوش دادم ، سينه زني كه شروع شد همون جا بودم و مثل هر شب آروم به سينه ام ميزدم . ناگهان انگار يكي دستم رو گرفت و گفت : برو جلو سينه بزن ! من هم مثل  يه بچه از جا بلند شدم ، پيرهنم رو درآوردم و به كمرم بستم ، شروع كردم به شكافتن جمعيت . مدت زمان كمي گذشت كه ناگهان ، بوووووووم... .

وقتي روي زمين خيز برداشتم ، ميان زمين و اسمون يه شعله ديدم ، فكر كردم باند اتصالي كرده و تركيده . وقتي سرم رو روي دستم بلند كردم ، كنار دستم چيزي ديدم كه چشمم را گرد كرد . يه دست بچه سه يا چهار ساله كه از مچ قطع شده بود . هيچ خوني ازش نمي رفت. با ديدن اين صحنه يكه خوردم . از جام سريع بلند شدم ديدم فضاي حسينيه پر شده است از دود و گرد و غبار ، همه وحشت زده بودند ، و به طرف در خروجي هجوم مي بردند . مات و مبهوت خلاف جهت جمعيت به طرف محل انفجار راه افتادم ، خوب يادم هست ، روي زمين پر بود از خون يا دست و پاي قطع شده ، يا دل و روده اي كه روي فرش ريخته بود . يه آن به سقف نگاه كردم ، يه نيم تنه انسان ، كه به سقف آويزون شده بود ، هيمنه ام را فرو ريخت . مثل كربلا شده بود ، تمام روضه ها جلوي چشمانم بازسازي شده بودند ، از دست و پاي قطع شده گرفته تا بدن عربا عربا تا گودي قتلگاه . من هنوز درك نكرده بودم كه خاك اين دنيا باز به سرم ريخته شده ، هنوز نفهميده بودم محكوم شدم به حبس ابد در اين زندان تزوير.باورم نمي شد ، تا دو قدمي آرزوم رسيده بودم. من يك عمر سينه زن بي خاصيت ماندم و شما حسيني شديد و رفتيد .

مي دونيد كه اينجا بازار دل شكستن ها داغ داغه . و من هم امشبي دلشكسته و غريب پيش شما اومدم . از بس از آدم هاي به ظاهر زنده خسته شدم به شما پناه اوردم . اينقدر شبها اينجا ميام و ضجه ميزنم ، تا مثل خودت كه نيمه شبها به عبدالحميد التماس ميكردي ، ضمانت پريدنم رو بگيرم . من اينجا بايد دوباره و هزار باره هر روز امتحان پس بدم ، داخل هر آتشي خودم رو وارد كنم ، با دغل كارها و رياكارها زندگي كنم و هر روز ازشون زخم جگرو طعن بخورم ، شب و روز بجنگم تا مزدش بشه ، كنار شما اومدن ...سپس با لبخندي ادامه داد : لحظه اي كه فرشته ها از آهنگين كشيده شدن پاهايم روي زمين  سماع كنند!!! ...

با گفتن اين جمله دلش آتش گرفت و مثل مادر مرده ها  شروع به ضجه زدن كرد و مثل مار گزيده به خودش مي پيچيد . سرش را روي قبر بلند كرد ، بركه اي از اشك روي قبر درست شده بود ، دلش عاشورا مي خواست و هواي روضه فاطمه (س)  كرده بود دوست داشت  يكي برايش بخواند تا همان جا قالب تهي كند...

السلام عليك يا اباعبدالله...السلام عليك يا ابن فاطمه الزهرا (س)....

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 11:31  توسط چوپان  | 

شعر ناگفته

 

نه!

كاري به كار عشق ندارم

من هيچ چيز و هيچ كسي را

                                     ديگر

                                    در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من و تو را

                               يك روز

                               خوشحال و بي ملال ببيند

زيرا

هر چيز و هر كسي را

                            كه دوستر بداري

                           حتي اگر كه يك نخ سيگار

                          يا زهر مار باشد

                        از تو دريغ ميكند....

پس

من با همه وجودم

                             خودم را به مردن ميزنم

            تا روزگار ، ديگر

                                  كاري به من نداشته باشد

اين شعر تازه را هم

                           ناگفته مي گذارم...

تا روزگار بو نبرد....

گفتم كه

          كاري به كار عشق ندارم !

                                                              " قيصر بزرگ – دستور زبان عشق "

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 2:33  توسط چوپان  | 

اخر ايستگاه اول عشق رسيديم

و نفير صوري  تند در هواي تو پيچيد

و دلت به نفير سوتش زجا برخواست

فارغ از نگاه ملتمسانه به قلبت

پلك به تمام همنفسي ها بستي

و چشمم سر بست عشق

جز دست سردي نيافت

 

 

          و تو رفتي

 ايستگاه رفت

همه رفتند

 ...

و چمدانت پر بود از تپش های قلب من

از آغوش پر گوني در انتظار شقايق 

از سطر سطر نامه هاي  سپيد خط دار

از لبخند زخم هاي آجري بر دل

 ....

و كاش چشم هاي مرا مي ديدي 

كه روي تاقچه هاي پر هواي قطار سرك ميكشد

كه شايد كف دست وداعي ببيند

 

و تو رفتي

همه  رفتند

ايستگاه هم رفت

 ...

 ومن هنوز به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه زده ام

خيره به امتداد دود سياه

 در انتظار ساده لوحانه اي غرق

 ...

 حال من ماندم و يك شاخه گل رز

و سكوت ايستگاه رفته بي احساس

و اشك هايي كه از سفالينه چشمم

بدرقه راه تو مي شود

 و لب هايي كه برايت ورد باران مي خوانند

كه بيابي شقايقي

میان گلستان های کاغذی 

هرچند كه شقايق ها را همه تقديم تو كردم

 ...

 كاش رد دل سوخته ام

در چمدان ات جا مي شد

كاش...

                            

                                                              " الهام گرفته از قیصر امین پور "

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 14:17  توسط چوپان  | 

حریم اهل کرم

دستش را روي پنجره ماشين ستون سرش كرده بود و در جاده باريك متروك ميان صحرا مي راند .  جاده در دامنه كوه پوشيده از درخت " بنه " ، كه به پسته وحشي هم مشهور است كشيده شده بود . درختاني با ميوه هاي مانند انگور خوشه اي شكل ، و دانه هايي به درشتي تسبيح ريز ، داراي پوسته  چوبي و مغزي روغني و چرب . اهالي بومي از آن به عنوان مواد غذايي يا طعم دهنده و از صمغ آن به عنوان دارو براي رفع سرماخوردگي ، يا مسكن دندان  استفاده مي كنند .

غرق در فكر بود ، به همه چيز . به تضادها و انگيزه ها .  به راه و هدف زندگي اش  .  با خودش گفت : ياد روزي كه  بزرگترين غمم ، شكستن فرفره ام بود بخير ، روزهايي كه بهترين آهنگ زندگي ام را خو با آن فلوت ني  مي نواختم ، حتي غم پا برهنگي هم نداشتم و  بدون كفش بر زمين قدم بر مي داشتم تا جنس خانه ابدي ام را احساس كنم ...

كنار جاده تابلوي زنگار زده سبابه اش را به  طرف امامزاده نشانه رفته بود و  امتداد نگاه رنگ پريده اش ، به بالاي كوه منتهي مي شد . 

در نزديكي روستا سه امامزاده از فرزندان امام موسي كاظم (ع)  ، واسطه زمين و آسمان بودند . از اين سه ، فقط يكي شان ( امامزاده اسحاق ابن موسي الكاظم – برادر امام رضا كه در دشتي با پوشش جنگلي مدفون است )داراي ساختمان گنبدي شكل بسيار كوچك است  و دو تاي ديگر( محمد غريب و شاهزاده منصور كه در دل كوه مدفونند) به علت دور افتادگي و عدم فضاي لازم براي ساختمان سازي  بدون بارگاه يا حتي سنگ قبر ، به صورت كاملا بكر باقي  مانده اند . اهالي بومي ، احترام خاصي براي اين سه بزرگوار قائلند .

پسرك كنار زد و هم نگاه تابلو شد .  قبر مطهر " امامزاده شاهزاده منصور " .  چقدر غريب بود و اين غربت و دور افتادگي به دل پسرك چنگ انداخت . خيلي دوست داشت الان آن بالا بود و عقده دلش را در سكوت كوه مي شكست ، جايي كه بني ادمي براي به هم زدن خلوتش يا سين جيم كردنش نبود ، جايي كه بهترين و با كرم ترين بندگان خدا همراز غصه هايش مي شد . با گذر اين فكر از ذهنش ، محبت خاصي در دلش شراره گرفت . مي دانست كمتر كسي براي زيارت اينجا مي ايد ، چون احتياج به كوه پيمايي داشت . نيت كرد و به نيابت از امام زمان (عج) سمت بالاي كوه راه افتاد . خوب مي دانست بايد براي تقرب واسطه اي با خود ببرد .

چند مدت بود كه بدنش ضعيف شده بود ، و نمي تونست مثل هميشه فرز بالا رود. در دلش سكينه خاصي احساس ميكرد كه هر چه هر چه بيشتر قدم بر مي داشت بر آن افزوده مي شد . . كوه پوشيده از درختان انبوه" بنه "بود. خسته شد و به درختي تكيه زد ، و به پرچم سبزي كه نشان دهنده مكان امامزاده بود خيره شد و بر شوقش براي رسيدن افزوده شد . پرواز دسته جمعي كبوتر و قمري هاي كوهي ، دلش را مشهد برد .ياد شبهاي گنبد طلايي امام رضا(ع).... به اعتقادش بين كبوترها و ائمه رابطه  و رازي عجيب وجود دارد. كه در دل اين كوه  حول قبور اوليا پر ميزدند . در اين فكر بود كه كبوتري روبرويش روي شاخ درختي نشست ،. مثل كبوترهاي اهلي خپل چاق نبود ، باريك اندام و زيبا با رنگ سياه ودانه هاي ريز سفيد بر پر و بالش .  به كبوتر زل زد و گفت : ‌عزت نفس شما از ما ادمها بيشتر است ، چون اينجا را براي دلتان انتخاب كرده ايد ، خوب ميدانيد اينجا زائري نيست كه براي شما گندم بريزد چون " آنچه نزد پرودگارتان است ، براي شما بهتر است ( آيه اي از قران كريم )" !! و بر شهواتتان غالب شديد و به دنيا پشت كرديد و اينچنين هم بال ملائكه اينجا شده ايد ،. مي توانستيد مثل خيلي آدمها خودتان و نفستان را به مشتي دانه بفروشيد ، فربه اما بي خاصيت....

حالا امامزاده در فاصله چندين متري اش بود ،  تخته سنگي بزرگي كه بينشان حائل شده بود را رد كرد و ...... چشمش به حريم اهل بيت افتاد ....با تمام سادگي و خاكي بودنش ، ابهتي عظيم به دل حواله ميكرد ، بايد گوش داشت تا آواز پر ملائك را شنيد ، لحظه اي در بهت فرو رفت و ساكت خيره شد....ناخوداگاه زير لب گفت : السلام عليكم يا اهل بيت نبوه و موضع الرساله و مختلف الملائكه و مهبط الوحي و معدن الرحمه و خزان العلم و منتهي الحلم... السلام علي محال معرفه الله و مساكن بركت الله....

نزديك شد ؛ به موضعي مدفن مطهر، چيز عجيبي ديد . درخت انجير بزرگي از ميان دل تخته سنگي بزرگ ريشه دوانده و به صورت عمودي به طرف پايين سرازير شده بود .  پسرك با خودش گفت : " اين گياه چقدر محبت ارزاني اين سنگ كرده ، كه توانسته در دلش جا بگيرد؟ چقدر مدارا!!؟  " .

چند جعبه كبريت ، همراه با شمع هاي نيمه سوخته خودنمايي مي كرد . خم شد تا شمع روشن كند ، اما كبريت ها شراره نمي گرفتند ، از رنگ پريده شمع معلوم بود كه از زمان روشن شدنشان زمان زيادي مي گذرد . روي سنگي ، لبه بلندي نشست . دلش به اندازه كوزه اي گرفته بود . دلش مي خواست كسي برايش روضه بخواند . تا يك سير اشك بريزد . روي حافظه گوشي تلفن همراهش روضه حضرت زهرا(س) بود كه هيچوقت به آن گوش نداده بود . اما دل شنيدن نداشت . زيارت آل ياسين را انتخاب كرد و به  افق دوردستي خيره شد . دل به زيارت داد . با شنيدن "سلام علي آل ياسين..."  قطره اشكي در چشمانش جان گرفت و روي گونه اش جان سپرد . بدون صدا فقط اشك مي ريخت ...پهناي صورتش دريايي شده بود كه روي پيراهنش مي ريخت....

"سلام بر تو وقت نماز و قنوتت، سلام بر تو وقت ركوع و سجودت ، سلام بر تو وقت حمد و استغفارت ، سلام بر تو وقتي صبح و شام مي كني " ...اين جملات آتشي جان سوز به كوير تفديده پر گون دلش انداخت بود ، و باران اشكي كه توان خاموش كردن شعله ها را نداشت . كم كم راه عقده اش باز شد و صداي ضجه اش قوت گرفت.و سكوت كوه در هم شكسته شد‌. كبوتر و قمري ها ساكت شده بودند و پر نمي زدند . نسيم درختان وحشي را به رقص واداشته بود....

با چشمان پر اشک  رو به مدفن کرد و گفت : " خداوند ما را  خوب یا بد  زشت یا زیبا ،‌در دامان شما اهل بيت نهاده است ، با ما چه ميكنيد ؟. همه درها به رويم بسته است و تنها نوري از روزنه كرامت شما به سوي زندگي تاريكم تابيدن گرفته است ، مرا به واسطه اعمالم رها نكنيد . من شما را اينجا يافتم ، شما مرا و محبينتان را در قيامت دريابيد....اشك امان صحبت را از او ربوده بود....

 

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 23:23  توسط چوپان  | 

يك دل حرف

الله اكبر و بسم الله
خدايا سلام فرست بر خاندان عشق و محبت و جهاد .افضل تر از هر سلامي كه فرستادي به احدي از خلقت  تا پر شود عرض و سمائت از رايحه محمد و آل محمد(ص)
مهربانا ، فرسودگي بر عمر ما ، سالي دگر افزون شد ، و باز ماه بندگي ات  . خدايا ، ما را كور و كر و بي زبان قرار مده .  
حکیما ، ما را از آناني قرار مده ، كه بيش از آنكه قلب آدمها را نظاره كنند، برامدگي شكمشان را مي بينند ، و بيش از كف دستهاي زمخت و پر تاولشان هميان سكه ها شان را .

خدايا توفيق ده شرافت را با زر و سيم نسنجم و حكمت و توكل  را با عقل كاهل بشري مشتبه نگيرم ، و در آينده نگري ام جا را براي حضور تو تنگ نكنم . 

خدايا منت گذار بر بنده ات ، تا آدمها را به ميزان عشقشان بستايم ، نه به حد كبر و غرورشان . آناني كه شور مدحشان از تو به رنگ سفرشان بسته است . كساني كه وقتي به آنها گويي : چون زمين آماده كشت ديديد ، با توكل  بكاريد و  از فضل خدا طلب رحمت كنيد ، در جواب گويند : ما تا باران پروردگار و زمين حاصلخيز نبينيم نكاريم و گفتند "  لن نومن لك حتي نري الله جهره " . (بقره - ۵۵)

خدايا اينان آنان اند كه در زمين " نان به نرخ روز تو مي خورند " و تا با چشم خاكي شان منفعتي نبينند و با دست گوشتي شان  غنیمتی لمس نکنند جهاد نمي كنند و چون قصد آن كردند ، بهانه تراشي كنند . كساني كه در خستگي هاي روزگار هميشه نالان و شاكي و در لذت ها ، عاصي و فاسقند . پيشاني ها شان چون زانوي شتر ، پينه بسته است چون تو را فقط روي سجاده هاي نخ نمايشان يافته اند.
كريما ، مرا در زمره كساني كه دين لق لقه زبانشان است ، نپسند . آناني كه دين مي فروشند تا دنيا بخرند . انگاه كه منفعتشان اقتضا كند دم از توكل ميزنند ، و چون پاي خطر فرا رسد ،  استخاره ميكنند .    
مهربانا ، قلب ما را به  " في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ( بقره - ۱۰) " دچار مفرماكه دردي است نا علاج و بنيان افكن و ما را به موعظه ات شفا بخش كه " ايها الناس قد جاءتكم موعظه من ربكم و شفاء لما في الصدور و هدي و رحمه للمومنين ( يونس - ۵۷ ) " . و تن هاي نهيف ما رحم كن  " يا من اسمه دوا و ذكره شفا

عطوفا ، به بنده ات ،  عقل در خشيت ، غيرت با عفت ، بخشش بي منت ، دست پر بركت ، عفو در قدرت و توفيق پاسخ  بدي  به نيكي  و جواب هر غيبت يه خوش يادي و  هر عداوت به مهرباني عطا كن.

قادرا مرا با همان بقچه كوچك چهار خانه سياه و سفيد چوپاني ، كه بيش از  ماست و خرما و نان خشكيده اي به خود نديد ، بر صاحبان سفرهاي هزار رنگ ريا و پر از عجب برتري بخش ، كه امروز روز جنگ فقر غناست ، جنگ پابرهنگان سيلي خوردگان تلخ تاريخ ، با مرفهين بي درد از خدا بي خبر . كه تو شاهدي كه انسانها در خواب ، شرافت ها در دام  و مردان نبرد دست بند به دست ، هبستر لذتها شده اند...


 

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 6:53  توسط چوپان  | 

شبی با ستاره

دستش را بالاي سرش برد ، كورمال كورمال قرصش را پيدا كرد . آرام با سينه اش بلند شد . يكي را از جلد خارج كرد و در دهان گذاشت . مادرش از خواب بيدار شد و با واهمه پرسيد : باز قلبت؟ . تازه متوجه حضور مادر شد . چند روزي بود كه از شيراز به روستا خانه پدر بزرگ امده بودند ، تا به كشت شان برسند و كمك حال شوهرش باشند . قبل از خواب كه حال پسرك را ديده بود ، كنارش دارز كشيده بود تا اگر حالش بد شد كمكش كند  . پسرك  به آرامي جواب داد : چيز مهمي نيست ، آروم ميشه الان .، تا آمد قرصش را قورت دهد ، يادش به قولش افتاد ، آرام به مادر گفت : آب ...

مادر تازه كارش در آمده بود ، شروع به ماساژ بدن پسرش كرد . شانه ها و سينه تا بازوها و پنجه دست و پا ، با آرامي فشار ميداد . چشمان مضطربش علت درد پسرش را نمي دانست ، اما فهميده بود اين روزها بيشتر درد دارد . يعني پسرك اهل حرف زدن و درد دل نبود . ..

مادر خوابش برد .پسرك خواب به چشمش نمي رفت . هر چند طول روز را به سختي كار كرده و بدنش كوفته شده بود اما چشمش آرام نمي گرفت .  هواي صحرا رفتن به سرش زد . آرام بلند شد و لباسش را پوشيد . ناگهان صداي پدر بزرگ كه به او " بابا خان " مي گفت او را به خودش آورد .

-          كوچوو ايري ببم  - كجا ميري عزيز دلم –

-          سلام آقا جان ، بيداري؟ صحرا ميرم ، ميرم تا آب زمينو عوض كنم تا هرز نره!!

-          ايي وقت شوو ؟ با خوت چراغ قوه بوور – اين وقت شب ؟ با خودت چراغ قوه ببر –

-          چشم ، بابا ." دا " اگه بيدار وابي ، وش بگوو دلواپس نوابو  - چشم بابا ، اگه مادر بيدار شد بهش بگو نگران نشه –

خانه كاهگلي پدر بزرگ ، مهد كودك ، بچه گي اش بود . گوشه گوشه اش برايش پر است از خاطرات تلخ و شيرين . از يواشكي قاپيدن كشك  و گردوهاي مادر بزرگ گرفته تا خراب كردن دوربين شكاري "بابا خان " از سر كنجكاوي يا افتادن دنبال موش براي هديه دادنشان به گربه ها . يا اشك ها و رنج هاي مادر در نبود پدر . پدري كه از اوايل انقلاب در جنگ و جبهه  بود و پسرك كمتر خاطره اي از با او بودن دارد. ...

ماه هنوز طلوع نكرده بود و شب بسيار تيره .نسيم خنك عطر شالي را در فضا پراكنده كرده بود  . جيرجيرك ها اهنگ سكوت را در  صحرا مي نواختند .  پسرك آرام در صحرا قدم بر ميداشت . چنان غرق فكر كردن بود كه متوجه  زوزه گاه گاه شغال ها يي كه به علت خشكسالي از كوه پايين امده بودند ، نبود .  زمينشان كنار تپه اي بود كه اهالي روستا به آن " تل " ميگفتند . به اعتقاد آهالي " تل "  شهر اجنه بود . داستانهايي چه بسا ترسناك از آن در روستا رايج است . مردم روستا اعتقاد دارند اگركسي با خودش سنجاق ،  همراه داشته باشيد ، اجنه  به او نزديك نمي شود(!) . حتي كساني بودند كه ادعاي جن گيري و استخدام آنه را داشته اند و دارند .

به زمينشان رسد . چراغ قوه اش را روشن كرد تا مسير آب را واضح ببيند . تا اطرافش روشن شد ، صداي زوزه ها صحرا را پر كرد . يكيشان صداي عجيبي داشت ، شبيه صداي ادمي كه صداي كسي  ميزد . فكر كرد عمويش است كه براي سركشي به زمينش آمده . بلند صدا زد : آهااااااي منم ، سلمااااان .همان صداي نامفهوم شبه انسان باز بلند شد ، با همان توون و آهنگ  قبلي . گوشش را كه تيز كرد فهميد ، شغال است كه در فاصله شايد صد متر اش صدا ميداد  . زير لب گفت : گندت بزنن با اين صدات ، ميميري مث يه شغال با غيرت صدا بدي؟؟  از اين حرف خودش خنده اش گرفت . پسرك ميدانست ، حيوانات وقتي نور يا آتش ببينند ، ميترسند و اينطور سر و صدا ميكنند . پس بي توجه مشغول هدايت كردن مسير اب به جاهاي خشك زمين كرد . هوا خنك بود و آب به سرعت حركت ميكرد .

كارش را تمام كرد . زير بيد آمد و دراز كشيد ، پايش را درون جوي آب فرو كرد . خنكي آب در  رگ هايش دويد و  تن داغ  پر تبش را نوازش  كرد . ارام احساس ارامش سراغش آمد ، قلبش ارامتر شد و منظم تر شروع به تپيدن كرد . آسمان پر از ستاره بود ، همه درون غباري شيري رنگ هلال شكل  . به آسمان خيره شد و باز به فكر فرو رفت....

نسيم  شاخه هاي بيد مجنون را به رقص واداشته بود . ماه آرام طلوع كرد و صحرا روشنتر شد ، و ستاره ها هم . دل پسرك به اندازه يك كوزه گرفته بود . دوست داشت كسي ، سنگ صبوري كنارش بود تا با او حرف ميزد و درد دل كند . به اين فكر كه رسيد ، بغض گلويش را فشرد .

 ستاره اي پر نور تر از مابقي پيدا كرد و خطاب به او گفت :

-          شما چند تاييد اون بالا؟؟ چطور با اين شلوغي جاتون ميشه؟؟ . ستاره فقط چشمك زد.

پسرك هم چشمك زد و گفت ،: اينم شد كار ؟؟ خوشبحالتون اون بالا . ميشينيد به ما آدما ميخندين هر روز و شب نه ؟ ستاره باز فقط چشمك زد .

-          ميدوني چند وقته ، از ته دل شاد نشدم؟ و ستاره باز فقط چشمك زد . خوش به حالتون تنها نيستيد ،. ستاره باز فقط چشمك زد

-          تو چرا از همه پر نورتري؟؟ . اين بار از چشمك ستاره خبري نبود . پسرك گفت : چت شد ، سوال كردما!

-          ستاره گفت : " و نجم و شجر يسجدان "

-          پسرك گفت : يعني چي؟

-          چون ما اهل سجده ايم ، نور ما از آن حاصل مي شود . فقط اهل سجده هدايتگرند ، چه در زمين يا آسمان . نديدي كسي كه در بيابان راه گم ميكند بايد به ما نگاه كند!

صداي زوزها باز بلند شد . ستاره گفت : نترس ، اينها در كمال صداقت ديگران را ميترسانند تا بهشان نزديك نشوند . بر خلاف شما آدمها ،‌ كه با رفتار و گفتار نرمتان  بندگان ديگر را به خود نزديك ميكنيد و آنگاه روحش را مي دريد. براي همين است از ادمها ميترسند چون " اولئک کالانعام بل هم اضل "

ستاره ادامه داد : دلگيري نه؟ اين صحرا را يادت مي آيد؟ همان صحرايي كه در كودكي حيوانات را براي چرا مي اوردي!!يادت مي آيد ، ظهر گرمي بود و بچه گوسفندي از گله جدا شد و گريخت

پسرك اطرافش را نگاه كرد ، دنيايي از دنياي كودكي اش جلوي چشمانش باز شد .

هوا داغ بود و پسرك خسته ، دوان دوان به دنبال بچه گوسفند رميده . انقدر خسته اش كرد كه با خودش گفت : اگر دستم بهش برسد ، با چوب دستي ادبش ميكنم  . هر چه بود بچه گوسفند از پسرك چابك تر بود و اخر در بيشه گم شد . پسرك هاج و واج در پيش . ناگهان صداي بع بع  گوسفندك بلند شد ، بين دو سنگ پايش گير كرده بود . پسرك پيدايش كرد . كوچك و نهيف ، تند تند نفس ميزد . چوب دستي بالا رفت ، تا جگرصاحبش را خنك كند . تا خواست بزند ، چشمش به چشمان از ترس گرد شده حيوان افتاد . چوبدستي اش شرم كرد و كوتاه آمد! حيوان را در آغوش گرفت و ...

ستاره گفت : تو از همان اول ياد نرفته اي كه چشمت را ببندي و نبيني؟؟ او كه حيوان بود ،  ياد نگرفته اي با انسان چطور رفتار كني؟انساني كه بيش از آن گوسفند به محبت محتاج است ، انساني كه اشرف مخلوقات عالم است . چقدر سست شده اي ! تو همان پسرك چوپاني؟؟

پسرك يك لحظه به خودش آمد و فورا  به ستاره خيره شد .داشت چشمك ميزد. و از آن بالا به او خيره شده بود .  پايش را از آب كشيد و خشك كردو ....

الله اكبر

...بسم الله الرحمن الرحيم...

...

...هق هق...هق...

 

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 2:15  توسط چوپان  |